(-_-) اس ام اس و جوک

» جوک و اس ام اس عاشقانه سرکاری و خنده دار خرداد 91 ( پنجشنبه 4 خرداد 1391 )
» اس ام اس های جدید جوک های خنده دار سرکاری و عاشقانه خرداد ( چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 )
» اس ام اس های جدید جوک های خنده دار سرکاری و عاشقانه ( چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 )
» اس ام اس های مخصوص تبریک روز مادر و روز زن ( سری کامل ) ( شنبه 2 اردیبهشت 1391 )
» اس ام اس های انگلیسی مخصوص تبریک روز مادر و روز زن (حتما بخونید ) ( جمعه 1 اردیبهشت 1391 )
» جوک و اس ام اس های خنده دار و جدید اسفند ( چهارشنبه 2 فروردین 1391 )
» اس ام اس های عاشقانه و جملات عارفانه جدید ( چهارشنبه 2 فروردین 1391 )
» اس ام اس تبریک عید نوروز 91 سال نو ( شنبه 27 اسفند 1390 )
» تزیینات و مدل دکوراسیون مخصوص عید نوروز ۹1 ( شنبه 27 اسفند 1390 )
» اس ام اس های چهارشنبه سوری جدید ( دوشنبه 22 اسفند 1390 )
» عکس دیدنی از کلیسای ساخته شده از 55000 ال ای دی! ( پنجشنبه 13 بهمن 1390 )
» عکس از کرم ابریشمی عجیب! ( حتما ببینید ) ( یکشنبه 9 بهمن 1390 )
» عکس های دیدنی دوران نوجوانی افراد مشهور ( شنبه 8 بهمن 1390 )
» جوک و اس ام اس های خنده دار جدید ( چهارشنبه 5 بهمن 1390 )
» اس ام اس های عاشقانه و جملات عارفانه ( جمعه 30 دی 1390 )
» جملات قصار و عارفانه دکتر علی شریعتی سری 10 ( پنجشنبه 29 دی 1390 )
» اس ام اس و جوک های جدید و خنده دار دیماه ( چهارشنبه 28 دی 1390 )
» اس ام اس های عاشقانه و جملات زیبا و عارفانه ( چهارشنبه 28 دی 1390 )
» جوک و اس ام اس های پ نه پ ایی! ( چهارشنبه 28 دی 1390 )
» جوک و اس ام اس های سرکاری جدید آذرماه ( سه شنبه 27 دی 1390 )

عضویت رایگان در خبرنامه
برای اینکه حتی یک مطلب را هم از دست ندهید و مطالب جدید سایت بصورت کامل برای شما ارسال شود کافی است ایمیل خود را در قسمت زیر وارد کنید و دکمه ثبت را فشار دهید.در صفحه ای که برای شما  باز می شود کد امنیتی تصویر را وارد کرده و روی دکمه ی پایین صفحه کلیک کنید.سپس ایمیلی حاوی لینک فعال سازی عضویت برای شما ارسال می گردد برای فعال سازی عضویت روی لینک فعال سازی که به ایمیل شما فرستاده شد کلیک کنید.    
    

پیرمرد 80 ساله! ( داستانک طنز )

نویسنده: کلافه خان دوشنبه 29 شهریور 1389
از این مطلب خوشتان آمد؟ پس به این مطلب در گوگل یک امتیاز دهید:
یه پیرمرد۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:

هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو به طرف پلنگ نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتماً یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقاً منظور منم همین بود!




دسته بندی : داستان کوتاه ,


برچسب ها : داستانک , داستان , داستان کوتاه , داستان خواندنی , داستان آموزنده ,

داستان کوتاه و خواندنی " حل مشکل کارخانه "

نویسنده: کلافه خان سه شنبه 2 شهریور 1389
از این مطلب خوشتان آمد؟ پس به این مطلب در گوگل یک امتیاز دهید:
در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:

شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید . او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی خالی است .

بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی ، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .

مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایكس

بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید .

سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا ، مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرجتر حل كرد :

تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!


نتیجه اخلاقی : هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است. آلبرت انشتین




دسته بندی : داستان کوتاه ,


برچسب ها : داستانک , داستان , داستان کوتاه , قصه , ماجرا , داستان جدید , داستان زیبا , داستان آموزنده ,

حكایتی فوق العاده خواندنی (دخترك وپیرمرد!)

نویسنده: کلافه خان پنجشنبه 28 مرداد 1389
از این مطلب خوشتان آمد؟ پس به این مطلب در گوگل یک امتیاز دهید:
دخترک | 20JOK.COM
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!




دسته بندی : داستان کوتاه ,


برچسب ها : داستان کوتاه , داستانک , داستان زیبا , داستان آموزنده , حکایت , حکایت زیبا , حکایت خواندنی , حکایت قشنگ ,

داستانک بسیار زیبای " جذابیت "

نویسنده: کلافه خان دوشنبه 25 مرداد 1389
از این مطلب خوشتان آمد؟ پس به این مطلب در گوگل یک امتیاز دهید:
دختر دانش آموز صورتی زشت داشت.
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره...
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند.
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت...
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!!

یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم ، بر عکس من  تو بسیار زیبا و جذاب هستی ...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند...

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود :

به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم ...!

5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت : برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!
همسرم جواب داد : من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید ... 





دسته بندی : داستان کوتاه ,


برچسب ها : داستانک , داستان , داستان کوتاه , قصه , ماجرا , داستان آموزنده ,

داستانک زیبا و خواندنی " آزمون عشق "

نویسنده: کلافه خان دوشنبه 25 مرداد 1389
از این مطلب خوشتان آمد؟ پس به این مطلب در گوگل یک امتیاز دهید:
امروز یه نوشته ی کوتاه اما پرمعنی رو خوندم گفتم برای شما هم توی سایت قرار بدم تا شما هم استفاده کنید:

امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند. 




دسته بندی : داستان کوتاه ,


برچسب ها : داستانک , داستان کوتاه , داستان , قصه , ماجرا , داستان آموزنده ,

داستانک جالب و خنده دار " از فرصت ها استفاده کنید! "

نویسنده: کلافه خان یکشنبه 24 مرداد 1389
از این مطلب خوشتان آمد؟ پس به این مطلب در گوگل یک امتیاز دهید:
داستان | 20JOK.COM
از فرصت ها استفاده کنید!

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.

وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.

سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.

او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟

مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!





دسته بندی : داستان کوتاه ,


برچسب ها : داستانک , داستان کوتاه , داستان آموزنده , قصه , ماجرا ,


[ 1 ]  [ 2 ] 

arrow

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :

برای حمایت از ما یک امتیاز به ما بدهید:

درباره ما

اس ام اس سرکاری جوک کلیپ خنده دار عکس زیبا عاشقانه طالع بینی فال سرگرمی دکتر علی شریعتی قصار عارفانه جملات دانلود موبایل



  • طراحی قالب توسط پارس تولز
.CopyRight © 2010 - 2011 20jok Group , All Rights Reserved ©