از آن روزی که سربازی به پا شدستم بر ما نشد بر دخـــتران شد
بسوزد آن که سر بازی به پا کرد
تمام دخـــتران را چشم به راه کرد
بسوزد آنکه سربازی بنا کرد
تو را از من مرا از تو جدا کرد
به سربازی روم با کوله پوشتی
به دستم داده اند یک نان خشکی
گروهبانان مرا بیچاره کردند
لباس شخصی ام را پاره کردند
به خط کردند تراشیدند سرم را
لباس آش خوری کردند تنم را
به خط کردن تراشیدم سرم را
لباس ارتشی کردن تنم را
لباس ارتشی رنگ زمین است
سزای هر جوان آخر همین است
الهی خیر نبینی سر گروهبان
که امشب کردی تو مرا نگهبان
سر پستم رسیدم خوابم آمد
محبت های مادر یادم آمد
نوشتم نامه ای با برگ چایی
کلاغ پر میروم مادر کجایی
نوشتم نامه ای با برگ انگور
جدا گشتم دو سال از خانه ام دور
دسته بندی : مطالب طنز ,
برچسب ها : طنز , خنده دار , مطالب طنز , مطالب خنده دار , سربازی , شعر سربازی , شعر خنده دار سربازی , شعر درمورد سربازی ,


